شرح ِ مکان:
اتفاق میافتد در یکی از شهرهای دوراُفتاده*؛ که در آن، مَردُم هیچگاه دَر قید و بندِ رَوابِطِ جنسی و گاه اجتماعی ِ خود نبودند و مَردان ِ این شهر به قولِ مَردانِ شهرهای نزدیک اُفتاده بی غیرت، و زنانش فاحشه بودند.
غروب، در یکی از محله های این شهر: مردی سیبیلو و درشت هيكل، دَرِ خانه ای را میزند (تق تق تق) . پسرکِ کوچولو دَر را باز و سلام میکند. مرد: سلام عزیزم؛ اومدم مادرتو اجاره کنم، هَستِش؟ پسرکِ کوچولو پس از کمی فکر کردن میگوید: بله، یه لحظه بایستین تا صداش کنم. چند دقیقه بعد پسرکِ کوچولو میایَد، تفنگِ دولولی که برایَش بسیار سنگین است را به زور بالا میگیرد به سمتِ مرد و مغزش را میپاچَد روی دیوار.
بعد تفنگ را اُفُقی روی کتفش میگذارد و قدم زنان از راهِ خاکی ِ کنارِ جاده، به سمتِ خورشیدِ در حال غروب راه میاُفتد و بُلَند میخواند: مَنم بچه مُسلمان...که دارم دین و ایمان...
*اَز "کُجا" دور اُفتاد.
