تبليغاتX
html> . - روایتِ بوم نقاشی

.غروب و آسمانی ابری، زرد و نارنجی.

پا در کفشی با دوختِ سفارشی، هر بار پولِ زیادی خرجِ پارچه و دوخت لباسهایش میشد...

 دختر 19 سالۀ آکرومگال.

با فَکی به پهنای نیم وجب، پیشانی و ابرویی که باعث شده بود همسن وسالانش "نئاندرتال" بنامندش.

هر کفِ دستش به اندازه ی كله ي یک انسان عادی.

بینیَش هیچ بویی از ظرافت زنانه نبرده بود، زیر چانه اش موهای ریز و دُرشت.

فرم و حرکتِ نامتعادلِ لگنش دیگران را به خنده میانداخت، هرچند سَعی میکرد "باوقار" و "خانومانه" راه

برود.

تازگی ها بيشتر به اين فكر بود كه زیبا باشد مثل دختران عادی. بدونِ اینکه از کسی کمک بخواهد ابرویش را با تیغ اصلاح کرد، تجربه نداشت، بارِ اولش بود، زشت اصلاح کرده بود، پیشانیِ بد فرمَش بیش از پیش به چشم میامد و میدانست باز با سِیل تمسخُرِ همسن و سالهایش و "ولِش کنید، گنا داره" های بعضی دیگر که حتی از مسخره شدن برایش عذاب آور تر بود مواجه میشود. بعد از اصلاح و ديدن خودش در آينه، تا صبح گریه كرد. "سوژه خنده" ای بود لامصّـــب.

خيلي درشت بود، دنده هایش پهن، آرنجش مثلِ دخترانِ دیگر تیز نبود، پَهن بود، راه که میرفت تمام گوشتِ بدنش میلرزید حتي از یک مردِ دُرشت هيكل هم گنده تر بود.

در حَسرَتِ این بود که موردِ سوءِ استفاده ی پسری قرار بگیرد؛ جنسي يا احساسي برايش فرقي نداشت. فقط يك رابطه... نه! دوستی و عشق و اینجور چیزها خیلی از ذهنش دور بود، فقط همین؛ سوء استفاده هایی که دخترانِ دیگر به بدی ازشان یاد میکردند. واقعیت این بود کسی برای سوء استفاده هَم او را نمیخواست.

بعضی اوقات در تنهاییهایَش؛ به دستان دُرُشتِ خود نگاهی میکرد...بعد به آسِمان خیره میشد و در فكر فرو ميرفت : اونقدر بزرگ هَستم که بتونم خدا را خفه كنم؟ دخترايِ زيبا هم وجود خدا براشون مهمه؟خدا هست؟ يعني هست؟ تنهام؟

هميشه فكرش به اينجا ختم ميشد كه خدايي وجود ندارد.

ولي دو دل بود؛ يادش ميرفت؛ باز با خودش ميگفت اگر در تنهاییم گريه كنم خدا دلش ميسوزد...كاري ميكند.

گريه ميكرد... خوابش ميبرد.

نوشته شده توسط ژیلت در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 14:31 | لینک ثابت |