تبليغاتX
html> .
در محیطی سنگیــ ؛ آقای سوسک 45 درجه خم شده بود و تیغهای دستشو با دقت در گردن "هزار مگس" فرو میکرد و هر چند لحظه یکبار دستش را بر میگرداند، سیگارش را نگاه میکرد و خیلی آرام پُکی به آن میزد.
"هزار مگس" پاهایش سُست شده بود...توانِ ادامه نداشت/ توان، ادامه نداشت، آقای سوسک به توانِ "n".
سوسک پایش را روی بالِ کیتینیَش میکشید:"خـیــــــــــژ"، حسِ خوبی داشت این کار.
"هزار مگس" گفت: تیغات داره گردنمو اذیت میکنه.
آقای سوسک دودِ سیگارشو هوووف کرد تو صورتشو جواب داد:" آره، درسته" و عینکشو گذاشت رو چشمشو با دقت بیشتری ادامه داد.
"هزار مگس": هِی! یکی از چشام خون ریزی کرد.
آقای سوسک: زیاد داری ازشون، مهم نیس.
"هزار مگس": ولی...
سوسک با عصبانیَت عِینَکشو پَرت کرد کنارو در حالی که دندوناشو رو هم فشار میداد آتیشِ سیگارشو روی همه ی چشمای "هزار مگس" خاموش کرد، چیـــــــسسس.
 "هزار مگس": آآآآآآآآ]ِ<ََُُ,ــ«
خیژ، خیـــــــــژ.
.......................................................................................................................................

تَنبور: وجودَکی مشکوک و مرموز ما را فرا میخواند به سوی خوبی ها، حال آنکه وجوهِ این وجودَک ناپیداست و خرقه ای Invisible  بر تن کرده و ما نیز در پاسخ به این عَمَلش لج میکینیم، سَر باز میزنیم و فراخوانیده نمیشویم.

نوشته شده توسط ژیلت در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 10:55 | لینک ثابت |