تبليغاتX
html> .

تازه کفش خریده بود. بوت.

از گوشه ی خیابان رد میشد و به جدول هاي سياه و سفيد نگاه و يك آهنگ شاد گوش ميكرد و زير لب ميخواند : دام-دام-دام.

جلو تر...در همان "گوشه ي خیابان"  پسربچه ی کوچکی...احتمالا 4-5 ساله، صاف ایستاده و

سرشو انداخته پایین و گریه میکنه...(نیف...نیف...و شونه هاش بالا و پایین میره)... رو به جاده ایستاده...پُشت به جوق(جوب).

گوشيارو از تو گوشش در میاره ، دور میشن از گوشاش ...تیس..تیسز... تا ببینه بچهه چشه.

میخواد بپرسه که...... بچه با چشمانی خشمالود، آرام سرش رو بالا اورد و زیر لب چند فحش ناموس نثارش ميكند.

قدِ بچه اونقد بلند نيست كه لازم باشه پاشو زیاد بیاره بالا... با کف کفشِش میکوبه تو صورتِ بچه.

بچه میُفته رو جدول.

خم میشه، گردنِِ بچهه رو میذاره روی  سياه-سفيدا، یه پاشو میذاره رو شکمش؛ پايِ ديگشو میاره بالا میکوبه تو صورت بچه( قِرِچ!!!).

بچه رو بلند میکنه میندازه اونور جدول.

بچه دراز کشیده، رو به آسمون پشت به جوق.

نزدیک میشن به گوشاش... گوشه ی جاده رو ادامه میده، روی لب میخونه:

My heart beats like a drum like drum…dam…dam…dam……..dam!

 

نوشته شده توسط ژیلت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 23:29 | لینک ثابت |