تبليغاتX
html> .

او دختر بود، او زشت بود، چاق بود، بد هیکل بود.

 

همیشه به خودش میرسید، خوشتیپ بود، بد هیکل بود. توی خیابان که راه میرفت به همه نگاه میکرد، هیچکس به او نگاه نمیکرد، لبخند میزد... کسی توجه نمیکرد، موسیقی گوش میکرد، کسی نمیفهمید، ناراحت میشد یا شاید زجر میکشید.

 از اینکه آن روز توی کانون نمیدانست "اُفسِت" به لاتین چطوری نوشته میشه و آخر "یو.وی" آی گذاشته بود وبقیه خندیدند خرد شده بود و این جريان مرتب توی ذهنش تکرار میشد، بقیه هم طرز نوشتنش را نمیدانستند ولی خوب، بدهیکل و زشت هم نبودند.

زیاد رفیق نداشت، با همان سه-چارتایی که داشت خیلی صمیمی بود، ولی آنها با او صمیمی نبودند.

توی خیالش با پسر ایده آلش دوست بود، ساعت های زیادی از روزش را به خیال پردازی میگذراند.

یک بار که در خیال پردازیهایش با یکی از دوستان صمیمی اش  قرار گذاشته بود که با آن پسر کذایی بیرون بروند... توی خیالش...توی خیالش...دوست صمیمی اش مخ پسر آرزوهایش را میزند. تنها میشود/شد.

از کانون بیرون می آید...معمولا پیاده تا سر نبش میرود ولی ساعت از 9 گذشته بود، از تاریکی میترسید. جور دیگری با تاكسي میرود.

به خانه که ميرسد شکم بندش را باز میکند، از شکم بند راضی نیست چون انتظار داشت که کل شکمش را جمع کند ولی چاق تر از اين حرف هاست.

مثل همیشه تا 2-3 ی شب مشغول مالش دادن پهلوها و شکمش میشود. لخته های خون هر دفعه بیشتر میشوند.

نوشته شده توسط ژیلت در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 7:46 | لینک ثابت |

دختر  َ  ک: مامانی یادته بابایی ایقد معتاد بود ایقد نئشه شد ایقد داداشیو زد، داداشی ایقد کتک خورد ایقد خون داشت ایقد سیگار کشید تا نمرد؟

مادر: نه عزیزم، کِی؟

دختر  َ  ک: یادته دوس دختر داداشی بلد نبود سیگار بکشه ایقد فوت کرد تو سیگار تا خفه شُـُـُــد مُرد؟؟

مادر: نه دختر! اینا چیه میپرسی؟؟

دختر  َ  ک:این دیگه زیاد دور نیس...حتما یادته... یادته ایقد روانی بودی، ایقد قرصاتو نخوردی که دو ساعت پیش... با کارد آشپسخونه... از وسط دو تیکم کردی؟؟؟

مادر: ؟! چی ؟؟؟ چـــــــی؟؟ چی کار کردم؟؟!؟؟ نه!!!نــــــه!!!

دخ: ممم.

مادر: جواااااب بده!!! چی شده؟!؟

د: ... .

مادر: نــــــــــه!

:

نوشته شده توسط ژیلت در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 21:11 | لینک ثابت |