تبليغاتX
html> .

مردی روی زمین دراز کشیده... آن طرف تر خانم جوانی که همسر اوست با دخترک 3-4 ساله ای در بغلش روی صندلی نشسته اند:

 

دخترک: مامان! مادربزرگ میگه بابایی رفته پیش خدا؛ آره؟

 

مادر: نه خوشگلم خدا کیلو چند؟ بابایی الان میره پزشک قانونی...بعدم میره قبرستون، زیر گل.

 

دخترک : بعد اونجا چی کار میکنه؟

 

مادر:تجزیه میشه عزیزم.

 

دخترک : چی میشه؟

 

مادر: هیچی مامانی.

 

دخترک : بابایی براچی مرد؟

 

مادر در حالی که قطره ی اشکی از چشمش پایین میومد گفت: بابایی بابای خوبی بود ولی شوهر خوبی نبود ، یه بابای خوب برات پیدا کردم.

 

دخترک : خو بابایی چرا مرد؟

 

دخترک با حالتی بغض آلود : مامانی واسه بابایی گریه میکنی؟

 

مادر: نه عزیزم!

 

 و دوباره زیر لب گفت : نکنه پزشک قانونی...

 

..................................................................

پ.ن: در این مملکت شورت پدرت هم جزو اموال عمومیه چه برسه به ...!

 

نوشته شده توسط ژیلت در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 14:11 | لینک ثابت |

روز اول : صبح بیدار میشویم آدامس خرسی میخوریم اونم 10 تا ، عکساشونو نگا میکنیم اونم 3 ساعت ، میبرگردونیمشون اونم 4 ساعت ، پوستر میشیم ، خسه میشیم، حالا آدامس لاویز...، نمیخوابیم...

 

روز دوم: میشینیم کباب میخوریم اونم 16 سیخ ، لب جدول کلاغی میشینیم خسه ایم ، نمیخوابیم ...بلند هم نمیشویم ، سیگار کاپیتان بلک میکشیم اونم 2 بکس ، هر کس رد شد فحش میدهیم اونم 4 ساعت ، هر کس رد شد فحش میخوریم اونم همون 4 ساعت ، برنج میخوریم ، کباب میخوریم اونم خیلی ، شب است ، خسه ایم ، نمیخوابیم...

 

روز سوم: همه را گاز میگیریم اونم تا استخون اونم 3 ساعت ممتد ، واکسن هاری میزنند ، میخوریم ، اونم با آمپول گاوی ، خودزنی میکنیم با کاتر کوچک (به قول هنرستان)، درد میگیرد، خوب نمیشود ،خون میریزد ، بند نمی آید ، اونم 7 ساعت ، خط خطی میشویم ، خسه ایم ، نمیخوابیم...

 

روز چهارم با اینکه نخوابیدیم ، حداقل مطمئنیم که بیدار هم  نیسیم ...

  

نوشته شده توسط ژیلت در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 23:11 | لینک ثابت |