یه روز رفتیم به شهر ؛ من و قوطی و لوله کش . خواستیم آبمیوه بخریم ، قوطی نمیخورد ، خواستیم لوله بخریم با اینکه مال خوردن نبود من نمیخوردم و به نظر قوطی و لوله کش یه دلیل منطقی تلقی میشد برای نخردیدنش.
خواستیم بریم هتل ، لوله کش نیومد.
خواستیم بخوابیم دیدیم قوطی موقع خوابیدن ما حوصله اش سر میره.
رفتیم پایین شهر ، قوطی معتاد شد.
خواستم ترکش بدم خودمم معتاد شدم ، لوله کش که از قبل معتاد بود چندتا لوله اورد با هم کشیدیم.
بعد یه راه جدید امتحان کردیم به جای اینکه خود لوله رو بکشیم یه لوله گذاشتیم در سوراخ دماغمونو دماغی رفتیم.
بعد کارای قبیح دیگه ای هم توی شهر انجام دادیم ، کارایی که هممون قابلیت انجام دادنشونو داشتیم.
تقریبا تمام غیر ارزشها رو به ارزش تبدیل کرده بودیم....خوشحال بودیم.
وقتی دیگه همه ی کارایی که توی شهر وجود داشت رو انجام دادیم .... برگشتیم ....؛ من و قوطی و لوله کش.
این کیه؟
این منم که بی خبر زخم معده میگیرم
این منم که دور از چشم همه ، موی سفید دارم ، پیرم
این منم که با اینکه چیزی در دل ندارم سیرم
این منم که گاریم ، فرغونم ، کویرم
این منم که معلمم ، مفتشم ، وکیلم ، وزیرم
این منم که با اینکه صبجانه نمیخورم محتاج پنیرم
این منم که دخترم ...پسرم...ضمیرم!
این منم که چندشم ، تبخالم ، کهیرم
این منم که سنگرم ، زندانم، اسیرم
این منم که زندگی به ***م به **رم
این منم که خسته ام از راه ولی خودم مسیرم
این منم که پر از نفرین و خشونت و تزویرم
این منم که هر شب خسته تر از پتو میمیرم
پ.ن: خوب ... درست یا غلط چند وقتیه که هر جای شهر که باشم ساعت 9:45 دقیقه زباله ها رو تو خودم میریزم. به هر حال یه جا باید بازیافت شن.
