شرح ِ مکان:
اتفاق میافتد در یکی از شهرهای دوراُفتاده*؛ که در آن، مَردُم هیچگاه دَر قید و بندِ رَوابِطِ جنسی و گاه اجتماعی ِ خود نبودند و مَردان ِ این شهر به قولِ مَردانِ شهرهای نزدیک اُفتاده بی غیرت، و زنانش فاحشه بودند.
غروب، در یکی از محله های این شهر: مردی سیبیلو و درشت هيكل، دَرِ خانه ای را میزند (تق تق تق) . پسرکِ کوچولو دَر را باز و سلام میکند. مرد: سلام عزیزم؛ اومدم مادرتو اجاره کنم، هَستِش؟ پسرکِ کوچولو پس از کمی فکر کردن میگوید: بله، یه لحظه بایستین تا صداش کنم. چند دقیقه بعد پسرکِ کوچولو میایَد، تفنگِ دولولی که برایَش بسیار سنگین است را به زور بالا میگیرد به سمتِ مرد و مغزش را میپاچَد روی دیوار.
بعد تفنگ را اُفُقی روی کتفش میگذارد و قدم زنان از راهِ خاکی ِ کنارِ جاده، به سمتِ خورشیدِ در حال غروب راه میاُفتد و بُلَند میخواند: مَنم بچه مُسلمان...که دارم دین و ایمان...
*اَز "کُجا" دور اُفتاد.
توی اتاقِ کوچکم؛ هر وسیله ای که برای نقاشی و طراحی میخواستم بود...
به بوم زُل زده بودم و 3 ساعت به صورتِ مُمتد داشتم پُشتِ کَلَمو میخاروندم و فِک میکردم؛ تقریبا پوستش کنده شده بود؛ زخم شده بود...ولی عوضش خیلی فِک کردم.
قلمو رو برداشتم زدمش تو رنگِ سیاه؛ بعد چیزی به ذهنم رسید و سریع انداختمش زمین.
یه کَم دیگه فِک کردم...با شَستا و سبابه هام سیبیلامو پیچ دادم به سمتِ بالا، عینه "دالی".
زیاد پیچ نخوردن، کوتاه بودن آخه؛ تا زیر چشمام نرسیدن، قلموی سیاه رو برداشتمو اِدامَشونو با رنگ کشیدم؛ جوری که دقیقا ادامه ی سیبیلام باشه.
مگنومِ لوله کوتاهَم رو گذاشتم جفتِ بوم تا دمِ دَست باشه که مثه "دالی" اگه کسی دست زد به سیبیلام بهش شلیک کُنم.
قلمو رو برداشتم زدمش تو رَنگ؛ سریع انداختمش زمین چون بازم فکری به ذهنم رسیده بود.
کاردکِ کنارِ بوم رو بَرداشتم تیزیشو گذاشتم پُشتِ گوشم و با تمامِ قدرت فشار دادم، با اون یکی دَستم گوشم رو میکشیدم تا جدا شه...کاردک کُند بود و رُب ساعتی طول کشید تا گوشم جدا شُد؛ خون راه افتاده بود کنار صورت و گردن و لباسم؛ حسِ "ونگوگ" بودن داشتم و بجز سوزشِ گوشم و استرس ِ نشنیدن؛ کلا حسِ خوبی بود.
قلمو رو برداشتم؛ سریع انداختمش زمین.
با عجله بلند شدمو 5 پاکت سیگار از تو باکس و 3شیشه اَلکُل از تو یَخچال دراوردم؛ مثه "مودیلیانی" خرخوری کردم و مثه سَگ سیگار میکشیدم.
واقعا حسِ نقاشی اومده بود...قلمو رو برداشتم زدمش..."تق!تق!تق!" صدای دَر اومد...همسرم بود؛ داخل شد و تعجب زده گفت: اوه عزیزم! چیکار کردی با خودِت؛ با عجله و نگران دوید و کنارم نشست و دستشو کشید به صورتمو زد زیرِ گریه...به محضِ اینکه دستش به سیبیلم خورد؛ کُلت رو برداشتمو یه تیر تو مغزش خالی کردم.
با کاردک معده ی خانومَمو دَر اوردمو گذاشتم رو چار پایه؛ تا مثه "بِیکن" ازش نقاشی کُنم...حسه رنگای ارغوانی و آبیِ تیره ی تابلوهای "بیکن" همیشه منو به وَجد میاره...مَن قدرتِ نقاشیه بیکنو دَر خودم میدیدم.
معده ی اِگزَکچِر شده ی خانومَم... چشامو بستمو آروم گفتم:چه حِـــــــسی!
دستمو بُردم که قلمو بَردارم یادم افتاد؛ الکل و سیگار و... مودیلیانی.
یه شیشه الکل برداشتمو سَر کشیدم...تََهِ گلوم میسوخت؛ ولی حسِ خوبی داشت، بومِ سِفید رو تار میدیدم، فرقی نمیکرد؛ چیزی روش نبود هنوز فقط بافتش دیگه کاملا مشخص نبود.
یه شیشه دیگه زدم بالا و دوتا سیگار با هَم گذاشتم گوشه ی لبم...معدم میسوخت.
یه پاکَت سیگار رو کو.ن به کو.ن کشیدم.
چشام میسوختن، باز نمیشدن و دَهَنم از بیحالی کاملا باز بود، نمیتونستم فَکمو جَم کُنم؛ دَستمو کشیدم جلوم تا به یه جایی گیرش بدمو بُلند شم که به شیشه ی زیرِ رَنگام گیر کردو پاره شد. دَستم داغ شده بود.
سرم گیج میرفت سَعی کردم بلند شم که با صورت رفتم تو رنگا، صورتمم پاره شد، جای گوشم میسوخت.
هَر جور که بود بلند شدم رو پاهام،قلمو تو دستم بود؛ سَعی کردم یه خط...فقط یه خط بکشم که با صورت افتادم زمین و پُشت قلموی شماره ۱۰ رفت تو چشمِ راستم و از جای گوشِ بریده ام زد بیرون.
اما هنوز کته کلویتس، فروید، پولاک، گوگن و خیلی های دیگه... باقی مونده بودن.
.غروب و آسمانی ابری، زرد و نارنجی.
پا در کفشی با دوختِ سفارشی، هر بار پولِ زیادی خرجِ پارچه و دوخت لباسهایش میشد...
دختر 19 سالۀ آکرومگال.
با فَکی به پهنای نیم وجب، پیشانی و ابرویی که باعث شده بود همسن وسالانش "نئاندرتال" بنامندش.
هر کفِ دستش به اندازه ی كله ي یک انسان عادی.
بینیَش هیچ بویی از ظرافت زنانه نبرده بود، زیر چانه اش موهای ریز و دُرشت.
فرم و حرکتِ نامتعادلِ لگنش دیگران را به خنده میانداخت، هرچند سَعی میکرد "باوقار" و "خانومانه" راه
برود.
تازگی ها بيشتر به اين فكر بود كه زیبا باشد مثل دختران عادی. بدونِ اینکه از کسی کمک بخواهد ابرویش را با تیغ اصلاح کرد، تجربه نداشت، بارِ اولش بود، زشت اصلاح کرده بود، پیشانیِ بد فرمَش بیش از پیش به چشم میامد و میدانست باز با سِیل تمسخُرِ همسن و سالهایش و "ولِش کنید، گنا داره" های بعضی دیگر که حتی از مسخره شدن برایش عذاب آور تر بود مواجه میشود. بعد از اصلاح و ديدن خودش در آينه، تا صبح گریه كرد. "سوژه خنده" ای بود لامصّـــب.
خيلي درشت بود، دنده هایش پهن، آرنجش مثلِ دخترانِ دیگر تیز نبود، پَهن بود، راه که میرفت تمام گوشتِ بدنش میلرزید حتي از یک مردِ دُرشت هيكل هم گنده تر بود.
در حَسرَتِ این بود که موردِ سوءِ استفاده ی پسری قرار بگیرد؛ جنسي يا احساسي برايش فرقي نداشت. فقط يك رابطه... نه! دوستی و عشق و اینجور چیزها خیلی از ذهنش دور بود، فقط همین؛ سوء استفاده هایی که دخترانِ دیگر به بدی ازشان یاد میکردند. واقعیت این بود کسی برای سوء استفاده هَم او را نمیخواست.
بعضی اوقات در تنهاییهایَش؛ به دستان دُرُشتِ خود نگاهی میکرد...بعد به آسِمان خیره میشد و در فكر فرو ميرفت : اونقدر بزرگ هَستم که بتونم خدا را خفه كنم؟ دخترايِ زيبا هم وجود خدا براشون مهمه؟خدا هست؟ يعني هست؟ تنهام؟
هميشه فكرش به اينجا ختم ميشد كه خدايي وجود ندارد.
ولي دو دل بود؛ يادش ميرفت؛ باز با خودش ميگفت اگر در تنهاییم گريه كنم خدا دلش ميسوزد...كاري ميكند.
گريه ميكرد... خوابش ميبرد.
"هزار مگس" پاهایش سُست شده بود...توانِ ادامه نداشت/ توان، ادامه نداشت، آقای سوسک به توانِ "n".
سوسک پایش را روی بالِ کیتینیَش میکشید:"خـیــــــــــژ"، حسِ خوبی داشت این کار.
"هزار مگس" گفت: تیغات داره گردنمو اذیت میکنه.
آقای سوسک دودِ سیگارشو هوووف کرد تو صورتشو جواب داد:" آره، درسته" و عینکشو گذاشت رو چشمشو با دقت بیشتری ادامه داد.
"هزار مگس": هِی! یکی از چشام خون ریزی کرد.
آقای سوسک: زیاد داری ازشون، مهم نیس.
"هزار مگس": ولی...
سوسک با عصبانیَت عِینَکشو پَرت کرد کنارو در حالی که دندوناشو رو هم فشار میداد آتیشِ سیگارشو روی همه ی چشمای "هزار مگس" خاموش کرد، چیـــــــسسس.
"هزار مگس": آآآآآآآآ]ِ<ََُُ,ــ«
خیژ، خیـــــــــژ.
.......................................................................................................................................
تَنبور: وجودَکی مشکوک و مرموز ما را فرا میخواند به سوی خوبی ها، حال آنکه وجوهِ این وجودَک ناپیداست و خرقه ای Invisible بر تن کرده و ما نیز در پاسخ به این عَمَلش لج میکینیم، سَر باز میزنیم و فراخوانیده نمیشویم.
تازه کفش خریده بود. بوت.
از گوشه ی خیابان رد میشد و به جدول هاي سياه و سفيد نگاه و يك آهنگ شاد گوش ميكرد و زير لب ميخواند : دام-دام-دام.
جلو تر...در همان "گوشه ي خیابان" پسربچه ی کوچکی...احتمالا 4-5 ساله، صاف ایستاده و
سرشو انداخته پایین و گریه میکنه...(نیف...نیف...و شونه هاش بالا و پایین میره)... رو به جاده ایستاده...پُشت به جوق(جوب).
گوشيارو از تو گوشش در میاره ، دور میشن از گوشاش ...تیس..تیسز... تا ببینه بچهه چشه.
میخواد بپرسه که...... بچه با چشمانی خشمالود، آرام سرش رو بالا اورد و زیر لب چند فحش ناموس نثارش ميكند.
قدِ بچه اونقد بلند نيست كه لازم باشه پاشو زیاد بیاره بالا... با کف کفشِش میکوبه تو صورتِ بچه.
بچه میُفته رو جدول.
خم میشه، گردنِِ بچهه رو میذاره روی سياه-سفيدا، یه پاشو میذاره رو شکمش؛ پايِ ديگشو میاره بالا میکوبه تو صورت بچه( قِرِچ!!!).
بچه رو بلند میکنه میندازه اونور جدول.
بچه دراز کشیده، رو به آسمون پشت به جوق.
نزدیک میشن به گوشاش... گوشه ی جاده رو ادامه میده، روی لب میخونه:
My heart beats like a drum like drum…dam…dam…dam……..dam!
او دختر بود، او زشت بود، چاق بود، بد هیکل بود.
همیشه به خودش میرسید، خوشتیپ بود، بد هیکل بود. توی خیابان که راه میرفت به همه نگاه میکرد، هیچکس به او نگاه نمیکرد، لبخند میزد... کسی توجه نمیکرد، موسیقی گوش میکرد، کسی نمیفهمید، ناراحت میشد یا شاید زجر میکشید.
از اینکه آن روز توی کانون نمیدانست "اُفسِت" به لاتین چطوری نوشته میشه و آخر "یو.وی" آی گذاشته بود وبقیه خندیدند خرد شده بود و این جريان مرتب توی ذهنش تکرار میشد، بقیه هم طرز نوشتنش را نمیدانستند ولی خوب، بدهیکل و زشت هم نبودند.
زیاد رفیق نداشت، با همان سه-چارتایی که داشت خیلی صمیمی بود، ولی آنها با او صمیمی نبودند.
توی خیالش با پسر ایده آلش دوست بود، ساعت های زیادی از روزش را به خیال پردازی میگذراند.
یک بار که در خیال پردازیهایش با یکی از دوستان صمیمی اش قرار گذاشته بود که با آن پسر کذایی بیرون بروند... توی خیالش...توی خیالش...دوست صمیمی اش مخ پسر آرزوهایش را میزند. تنها میشود/شد.
از کانون بیرون می آید...معمولا پیاده تا سر نبش میرود ولی ساعت از 9 گذشته بود، از تاریکی میترسید. جور دیگری با تاكسي میرود.
به خانه که ميرسد شکم بندش را باز میکند، از شکم بند راضی نیست چون انتظار داشت که کل شکمش را جمع کند ولی چاق تر از اين حرف هاست.
مثل همیشه تا 2-3 ی شب مشغول مالش دادن پهلوها و شکمش میشود. لخته های خون هر دفعه بیشتر میشوند.
دختر َ ک: مامانی یادته بابایی ایقد معتاد بود ایقد نئشه شد ایقد داداشیو زد، داداشی ایقد کتک خورد ایقد خون داشت ایقد سیگار کشید تا نمرد؟
مادر: نه عزیزم، کِی؟
دختر َ ک: یادته دوس دختر داداشی بلد نبود سیگار بکشه ایقد فوت کرد تو سیگار تا خفه شُـُـُــد مُرد؟؟
مادر: نه دختر! اینا چیه میپرسی؟؟
دختر َ ک:این دیگه زیاد دور نیس...حتما یادته... یادته ایقد روانی بودی، ایقد قرصاتو نخوردی که دو ساعت پیش... با کارد آشپسخونه... از وسط دو تیکم کردی؟؟؟
مادر: ؟! چی ؟؟؟ چـــــــی؟؟ چی کار کردم؟؟!؟؟ نه!!!نــــــه!!!
دخ: ممم.
مادر: جواااااب بده!!! چی شده؟!؟
د: ... .
مادر: نــــــــــه!
:
دخترک: مامان! مادربزرگ میگه بابایی رفته پیش خدا؛ آره؟
مادر: نه خوشگلم خدا کیلو چند؟ بابایی الان میره پزشک قانونی...بعدم میره قبرستون، زیر گل.
دخترک : بعد اونجا چی کار میکنه؟
مادر:تجزیه میشه عزیزم.
دخترک : چی میشه؟
مادر: هیچی مامانی.
دخترک : بابایی براچی مرد؟
مادر در حالی که قطره ی اشکی از چشمش پایین میومد گفت: بابایی بابای خوبی بود ولی شوهر خوبی نبود ، یه بابای خوب برات پیدا کردم.
دخترک : خو بابایی چرا مرد؟
دخترک با حالتی بغض آلود : مامانی واسه بابایی گریه میکنی؟
مادر: نه عزیزم!
و دوباره زیر لب گفت : نکنه پزشک قانونی...
..................................................................
پ.ن: در این مملکت شورت پدرت هم جزو اموال عمومیه چه برسه به ...!
روز دوم: میشینیم کباب میخوریم اونم 16 سیخ ، لب جدول کلاغی میشینیم خسه ایم ، نمیخوابیم ...بلند هم نمیشویم ، سیگار کاپیتان بلک میکشیم اونم 2 بکس ، هر کس رد شد فحش میدهیم اونم 4 ساعت ، هر کس رد شد فحش میخوریم اونم همون 4 ساعت ، برنج میخوریم ، کباب میخوریم اونم خیلی ، شب است ، خسه ایم ، نمیخوابیم...
روز سوم: همه را گاز میگیریم اونم تا استخون اونم 3 ساعت ممتد ، واکسن هاری میزنند ، میخوریم ، اونم با آمپول گاوی ، خودزنی میکنیم با کاتر کوچک (به قول هنرستان)، درد میگیرد، خوب نمیشود ،خون میریزد ، بند نمی آید ، اونم 7 ساعت ، خط خطی میشویم ، خسه ایم ، نمیخوابیم...
روز چهارم با اینکه نخوابیدیم ، حداقل مطمئنیم که بیدار هم نیسیم ...
یه روز رفتیم به شهر ؛ من و قوطی و لوله کش . خواستیم آبمیوه بخریم ، قوطی نمیخورد ، خواستیم لوله بخریم با اینکه مال خوردن نبود من نمیخوردم و به نظر قوطی و لوله کش یه دلیل منطقی تلقی میشد برای نخردیدنش.
خواستیم بریم هتل ، لوله کش نیومد.
خواستیم بخوابیم دیدیم قوطی موقع خوابیدن ما حوصله اش سر میره.
رفتیم پایین شهر ، قوطی معتاد شد.
خواستم ترکش بدم خودمم معتاد شدم ، لوله کش که از قبل معتاد بود چندتا لوله اورد با هم کشیدیم.
بعد یه راه جدید امتحان کردیم به جای اینکه خود لوله رو بکشیم یه لوله گذاشتیم در سوراخ دماغمونو دماغی رفتیم.
بعد کارای قبیح دیگه ای هم توی شهر انجام دادیم ، کارایی که هممون قابلیت انجام دادنشونو داشتیم.
تقریبا تمام غیر ارزشها رو به ارزش تبدیل کرده بودیم....خوشحال بودیم.
وقتی دیگه همه ی کارایی که توی شهر وجود داشت رو انجام دادیم .... برگشتیم ....؛ من و قوطی و لوله کش.