( ادغام/تکمیل/تصحیح، تا حدودی)
روز اول مهر، مادرش کیفش را روی شونه هایش گذاشت، پرسید: مامان الان میری کجا؟ . سریع جواب داد: اول دبستان. مامان گفت: نه، میری مدرسه، وختی پرسیدن چه کلاسی میری اینو بگو. سرش را به سمت چپ خم کرد و با صدایی لوس گفت: باش.
به سمت دبستان به راه افتاد، به این فکر میکرد که روز اول مدرسه، همه با پدر و مادرهایشان میایند، ولی مادرش گفته بود که مسیر خانه تا دبستان "دو قدم راه" است، خودش شمرد، قدم قدم، خیلی بیشتر از دو قدم بود. منتظر بود که وقتی برگشت به مادرش بگوید.
برگهای تقریبن پاییزی، زیر پاهای کوچکش؛ خرچ خرچ میکردند. گاه محکم و رژه مانند راه میرفت تا از صدایشان بیشتر لذت ببرد.فاصله زیاد نبود، آنقدر غرق در بازیهای کودکانه بود که نفهمید چطور این راه را طی کرده. با فکر پیدا کردن 10-20 تا دوستِ خوب از گیت بزرگ مدرسه داخل شد، هنوز قدمهای اولش را برنداشته بود، هنوز در فکر دیدن محیط مدرسه بود که انفجار خنده های بچه ها رشته ی افکارش را پاره کرد. با لبخندی برگشت تا شاید او هم به مضحکه ی آنان خنده اش بگیرد، چند ثانيه بيشتر طول نكشيد تا بفهمد که خود او را مسخره میکنند. یک دفعه اخمهایش در هم رفت. زد زیر گریه و به گوشه ای نشست...از كله ي كج و كوله و گوشهاي شاخي شكل و پيشاني برآمده اش احساس شرم ميكرد. بخاطر چهره ی بد ترکیبش تا چند ماهِ اول نتوانست دوستی پیدا کند، در جواب تمسخر دیگران سکوت میکرد، دستش میانداختند. خانم معلم همیشه جلوی همکلاسانش طرف او را میگرفت و او را دلداری میداد...با اين حال هر روز افسرده و منزوي تر از ديروز ميشد.با هیچ کس صحبت نمیکرد، سوال معلم را هم به اكراه جواب میداد، تا صدای بد و لكنتش را از دیگران پنهان سازد... حتي كم كم بدون اينكه دليلش را بداند حالش از معلم نيز به هم خورد و مدرسه برايش شكنجه گاه به نظر ميرسيد.
تا سال دوم دبستان به همين منوال گذشت. مادرش از نمره هاي پايين او در اين مقطع تحصيلي نگران شده بود و سعي ميكرد وقت بيشتري را به تمرين دروس با پسرش اختصاص دهد.
يك شب توي آشپزخانه؛ پشت ميز نشسته بود؛ مادر ديكته ميگفت و طبق معمول او حواسش پرت بود و داشت به چرخ گوشت و ساطور و چنگال و وسایل تیز اطرافش زیر چشمی نگاه میکردو به اين فكر بود که چطور میتواند با آنها مادرش را سر به نیست کند که دیگر مجبور نباشد دفعه ی دیگر دیکته بنویسد. دسشویی هم داشت.
دیکته که به پايان رسيد از روي صندلی بلند شد و به سمتِ دسشویی دوید. صدای مادر را تقريبا واضح ميشنيد: نری بیرون، باید غلطاطو بنویسیاااا...
سریع در را پشتِ سرش بست. مثل هميشه در آينه خودش را برانداز كرد و باخودش گفت كه آيا اين چهره ي يك كودك است؟ نشاني از شادابي و طراوت كودكانه در خود نميديد و مثل دفعات قبل سعی میکرد نگاه هايي را كه بيرون از خانه به او با تعجب و تحقیر خيره ميشدند را درك کند، بهشان حق میداد ولی در هر صورت حالش از همه شان به هم ميخورد.
نشست و مشغول شد. كمي عقب تر رفت و با دقت به مدفوعش و انگلهای ریز و سفید موجود در آن نگاه کرد. یاد کتاب علوم دبیرستان افتاد، به یاد تجزیه و باکتریها. یاد پدرش افتاد که سال پيش توي يك تصادف جانش را از دست داده بود.
سرش را بالا آورد و به سیفون سفید لاکی كه هیچ ربطی به اشیای چوبی و فلزهای نقشو نگار دار خانه ی سلطنتیشان نداشت خيره شد. به ياد عشقش ميافتاد... دختري سفید و زيبا در دانشگاه، كه او در آرزوي يك سلامش مانده بود و با فكر كردن به اينكه آن دختر از ديدن چهره اش دچار چه حسي ميشود حالش از خودش به هم ميخورد و در حالي كه با شيلنگ دستشويي ور ميرفت اشك از چشمانش سرازير ميشد.
شیلنگِ دستشویی را با حالتی که انگار میخواهد پاره اش کند با دو دستش میکشید و میپیچاند و به پرخاشگري و دعواهاي ناخواسته اي كه در محيط دانشگاه داشت فكر ميكرد. به تمام روزهايي كه خشمش را از همه چيز نشان داده بود و اینکه نه تنها روحش تخلیه نشده بود بلکه تنها ثمره ی رفتارش اخراج او از دانشگاهِ هنر و دوری از آرزوهایش بود.
بعد از هر چیز به ياد پدرش میافتاد چون او گفته بود: "همه چیز به هم مربوط است."
گاه به گوشهايش دست ميكشيد كه در آستانه ي چهل و هفت سالگي به اندازه ي يك پير مرد 80 ساله كش آمده بودند.
به همه چيز فكر و بيش از هميشه احساس بيهودگي، افسردگي و سرخوردگي كرد، حتي بيشتر از دفعاتي كه تصميم به خودكشي گرفته بود. دفعاتی که یک دلخوشی ساده او را از این کار منصرف کرده بود.
در فكرهاي پريشان خود قوطه ور بود كه ناگهان صداي تق تق در او را به خود آورد...حتما مادرش بود.
پایین را نگاه کرد، مدفوعش خشک شده بود، فهمید كه چند ساعتی را آن تو گذرانده است.
بلند شد، به اين فكر بود که به اتاقش برود و برای بار سوم کتاب زندگی نامه ی "دالی" را بخواند.
سيفون را كشيد و در را باز كرد. براي يك لحظه شكه شد؛ با دقت به کسی كه پشت در ايستاده بود خیره شد... پسرکی با کله ی کج و کوله، گوشهای شاخی شکل ،پیشانی برآمده و ...آه دقيقا كودكي خودش بود که رو به رویش ایستاده بود، به همان زشتي، كيف مدرسه روي كولش بود و و گریه میکرد . چند ضربه با نوكِ انگشت به گوشه ی پيشاني خود زد؛ انگار كه بخواهد چيزي را به ياد بياورد... افكارش را جمع كرد، اين پسرش بود كه پشت در دستشويي انتظار ميكشيد .روز اول مهر بود.احتمالا تازه از دبستان برگشته.
عصباني بود؛ صداي پسرش را نميشنيد، نمیخواست دلیل گریه اش را بشنود.میدانست. رفت توي اتاقش تپانچه ي قديميش را برداشت و پسرش را صدا زد...
نسيم ملايم و خنكي ميوزيد. روی چمنهای سبزی که در نور خورشید میدرخشیدند قدم میزد، دستانش را پشتش گذاشته بود و با حالتی متفکرانه اطراف را برانداز میکرد. گاه دستش را به فِنسهایی که از کنارش میگذشتند میکشید و از صدای "دلنگ-دلنگ" شان خنده اش میگرفت. با دیدن هواپیماهایی که میگذشتند، این پرنده های بزرگ و احمق، لبخندی بر روی لبش ظاهر میشد و میگفت: هِه!! و بعد سرش را به حالت افسوس تکان میداد و گاه دستانش را پشتش حلقه ميكرد و به زمين چشم ميدوخت و به فكر فرو ميرفت و اين جمله در ذهنش بارها ميگذشت: "همه چيز چقدر مضحك است".
دو دستی فنسها را میگرفت، صورتش را به آنها میچسباند و به تپه ی سبز رو به رو خیره میشد...
هر روز، به جز غذا خوردن و خوابیدن کارش همین بود، هیچ چیز را جا ننداخته بود. الان باید "پرستار قد بلنده" صدایش بزند. میزند: تو که باز اینجایی!؟ بیا برو تو پانسیون!. با چشمان بادامی و پف کرده اش پرستار را نگاه میکند، دستِ تپل و كوچكش را به پشتِ سر كم مويش میکشد...سرش با یک چین خوردگیِ گوشتالو به کتفش وصل شده، دهانش را تا آخر باز میکند و با حالتِ ذوق، میخندد، زبان گوشتی و بزرگش نمایان میشود، دماغ کوچکش جمع میشود، دندانهای نیشش از حالت عادي کندتر به نظر میاید. کمی از خندیدنش که میگذرد؛ متوجه قیافه ی جدی و عصبانی پرستار میشود، دهان بزرگش را میبندد و در حالی که زیر لب فحش میدهد، دستان تپل و کوچکش را پشتش حلقه ميكند و سرش را پایین میاندازد و رو به پانسیون راه میافتد. شاید به این فکر میکند که اگر اینقدر کوتاه و تپل نبود، میتوانست با "پرستار قد بلنده" ازدواج کند.
بعد از ظهر گرم تابستانی دَر خانه ای بُزُرگ و قدیمی...
پیرمردی خمیده، با صورَتی چروکیده، با زیر پیراهنی ِ خشکیده از عرق، دَر حالی که پیژامه ی ِ راه راهِ خود را بالا میکشید( بالا تــر از نافش) وَ ضبطِ صوتِ قدیمی ِ کوچَکی دَر دَستــَش بود؛ پله های جلوی در خانه را آرام آرام و با احتیاط پایین میاید و به سَمتِ باغ بزرگ خانه میرود.
به سختی کنار چنار ِ تنومَند نشست. با آن چنار کودکیَش را به یاد میاوَرد، کودکی ِ بچه هایَش را به یاد میاورد و هَمسری که دیگر نبود...درختی که هَمسـن خودش بود تقریبَن.
بچه هایش چَند سالی بود که یک تماس تلفنی هم با او نگرفته بودند.
دوست و آشنایی هَم نداشت، وقتش را با چَپُق و کمانچه و آب دادَن به گـــُلهای ِ باغ میگذراند.
حتی چند وقتی بود که دیگر نای ِ آب دادن گــلها، دلِ در دَست گرفتنِ کمانچه و صدایی برای خواندن و ریه ای برایِ چپق کشیدن نداشت، به ضبطِ صوت متوسل شده بود.
دَر ذهنش یک دندگی هایَش را مرور میکرد، برایِ جدایی هایی که بینشان افتاده بود... گاهی به خود و گاه به بچه ها حق میداد، . کار هر روزش بود.
ولی هنوز منتظر بود تا کسی بیاید، امید میداد به خودش و "اِی روزگار"ی میگفت و دندانهای ِ مصنوعیَش را با حرکتِ فــَک و زبان جا به جا میکرد.
موهایِ سینه اَش را خاراند و ضبط رو نزدیک تر کشید و بین پاهاش گذاشت تا روی ِ دکمه هاش مُسلـط باشه، رادیوشو روشــَن کرد.
بعد از بیتفاوت رَد شدن موسیقی های ِ مُلایم و همیشگیِ رادیو؛ صدای ِ مجری، نظرش رو جلب کرد،
که میگفت: " روز ِ پدر، بر تمامی ِ پدران ِ دلسوز این مَرز و بوم، مُبارَک باد"
چشمان خسته اش خیس شــُد، قطره ای اَشک دَر پُشت عینــک "تــَه اِستِکانیَش" نمایان گشت و به سختی از صورَتِ پر چروک و تـه ریشش که شبیه ِ تیغهای کاکتوس بود لغزید و بَر روی عــرق گیر ِ سفیدَش اُفتاد.
سُست شد، با صدایی لرزان، آرام و شمرده، دَر حالی که بدنش از گریه به لرزه افتاده بود گفت: بی پدرای ِ مادَر قـــَحبه. منظورش فردِ خاصی نبود، به بَد دهَنی عادَت داشت... همیشه در اوج ِ ناراحتی فحش میداد.
خودِش رو اینطوری خالی میکرد... وَ البته با موسیقی...
موسیقی... عاشق "گــُلپا" بود. دَر حالی که غرق دَر افکار ِ غمناکــش بود، دکمه ی ضبط را فشار داد:
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدَن، فایده نداره، نداره...
بدنش سُست تــَر شد، قلبش درد گرفت... عضلاتــَش شــُل شده بود، به قــَدری که بی اختیار مدفوع و ادرارَش خارج شد و پیژامه اش را لکه ای قهوه ای فرا گرفت و باریکه ی ادراری که به سختی از شورتِ ضخیمش میگذشت، روی ِ ضبطِ صوت، و بَعد رویِ زمین میریخت.
سَرَش را عقب تــَر بُرد و با مشقت به تنه ی درخت تکیه اَش داد.
شـُر شــُر اشک میریخت. نه فقط از غم، که از دَرد و حتی ناتوانی.
دَر حالی که مقدار ِ زیادی تــُف از دَهانش خارج میشد با صدایی لرزان و بُریده بُریده گفت:
بـــــی نامــــوثاااا! ("س" اَش میزد مَردک)
سرش روی تنه ی چنار لیز خورد و پوستِ نازکش کنده شد، با صورَت به زمین خورد و دندان ِ مصنوعــیَش از دهانــَش بیرون لغزید و جلوی ِ چشمانش که گویی از سالها پیش یک بار هَم پلک نزده اند اُفتاد.
ضبطِ خیس... هنوز میخواند:
وقتـــــــــــــی، اِی دِل، به گیسوی ِ پریشون میرسی خودتو نِگه داااار، وقتی...
شرح ِ مکان:
اتفاق میافتد در یکی از شهرهای دوراُفتاده*؛ که در آن، مَردُم هیچگاه دَر قید و بندِ رَوابِطِ جنسی و گاه اجتماعی ِ خود نبودند و مَردان ِ این شهر به قولِ مَردانِ شهرهای نزدیک اُفتاده بی غیرت، و زنانش فاحشه بودند.
غروب، در یکی از محله های این شهر: مردی سیبیلو و درشت هيكل، دَرِ خانه ای را میزند (تق تق تق) . پسرکِ کوچولو دَر را باز و سلام میکند. مرد: سلام عزیزم؛ اومدم مادرتو اجاره کنم، هَستِش؟ پسرکِ کوچولو پس از کمی فکر کردن میگوید: بله، یه لحظه بایستین تا صداش کنم. چند دقیقه بعد پسرکِ کوچولو میایَد، تفنگِ دولولی که برایَش بسیار سنگین است را به زور بالا میگیرد به سمتِ مرد و مغزش را میپاچَد روی دیوار.
بعد تفنگ را اُفُقی روی کتفش میگذارد و قدم زنان از راهِ خاکی ِ کنارِ جاده، به سمتِ خورشیدِ در حال غروب راه میاُفتد و بُلَند میخواند: مَنم بچه مُسلمان...که دارم دین و ایمان...
*اَز "کُجا" دور اُفتاد.
توی اتاقِ کوچکم؛ هر وسیله ای که برای نقاشی و طراحی میخواستم بود...
به بوم زُل زده بودم و 3 ساعت به صورتِ مُمتد داشتم پُشتِ کَلَمو میخاروندم و فِک میکردم؛ تقریبا پوستش کنده شده بود؛ زخم شده بود...ولی عوضش خیلی فِک کردم.
قلمو رو برداشتم زدمش تو رنگِ سیاه؛ بعد چیزی به ذهنم رسید و سریع انداختمش زمین.
یه کَم دیگه فِک کردم...با شَستا و سبابه هام سیبیلامو پیچ دادم به سمتِ بالا، عینه "دالی".
زیاد پیچ نخوردن، کوتاه بودن آخه؛ تا زیر چشمام نرسیدن، قلموی سیاه رو برداشتمو اِدامَشونو با رنگ کشیدم؛ جوری که دقیقا ادامه ی سیبیلام باشه.
مگنومِ لوله کوتاهَم رو گذاشتم جفتِ بوم تا دمِ دَست باشه که مثه "دالی" اگه کسی دست زد به سیبیلام بهش شلیک کُنم.
قلمو رو برداشتم زدمش تو رَنگ؛ سریع انداختمش زمین چون بازم فکری به ذهنم رسیده بود.
کاردکِ کنارِ بوم رو بَرداشتم تیزیشو گذاشتم پُشتِ گوشم و با تمامِ قدرت فشار دادم، با اون یکی دَستم گوشم رو میکشیدم تا جدا شه...کاردک کُند بود و رُب ساعتی طول کشید تا گوشم جدا شُد؛ خون راه افتاده بود کنار صورت و گردن و لباسم؛ حسِ "ونگوگ" بودن داشتم و بجز سوزشِ گوشم و استرس ِ نشنیدن؛ کلا حسِ خوبی بود.
قلمو رو برداشتم؛ سریع انداختمش زمین.
سریع بلند شدمو 5 پاکت سیگار از تو باکس و 3شیشه اَلکُل از تو یَخچال دراوردم؛ مثه "مودیلیانی" خرخوری کردم و مثه سَگ سیگار میکشیدم.
واقعا حسِ نقاشی اومده بود...قلمو رو برداشتم زدمش..."تق!تق!تق!" صدای دَر اومد...همسرم بود؛ داخل شد و تعجب زده گفت چیکار کردی با خودِت؛ با عجله و نگران دوید و کنارم نشست و دستشو کشید به صورتمو زد زیرِ گریه...به محضِ اینکه دستش به سیبیلم خورد؛ کُلت رو برداشتمو یه تیر تو مغزش خالی کردم.
با کاردک معده ی خانومَمو دَر اوردمو گذاشتم رو چار پایه؛ تا مثه "بِیکن" ازش نقاشی کُنم...حسه رنگای ارغوانی و آبیِ تیره ی تابلوهای "بیکن" همیشه منو به وَجد میاره...مَن قدرتِ نقاشیه بیکنو دَر خودم میدیدم.
معده ی اِگزَکچِر شده ی خانومَم... چشامو بستمو آروم گفتم:چه حِـــــــسی!
دستمو بُردم که قلمو بَردارم یادم افتاد؛ الکل و سیگار و... مودیلیانی.
یه شیشه الکل برداشتمو سَر کشیدم...تََهِ گلوم میسوخت؛ ولی حسِ خوبی داشت، بومِ سِفید رو تار میدیدم، فرقی نمیکرد؛ چیزی روش نبود هنوز فقط بافتش دیگه کاملا مشخص نبود.
یه شیشه دیگه زدم بالا و دوتا سیگار با هَم گذاشتم گوشه ی لبم...معدم میسوخت.
یه پاکَت سیگار رو کو.ن به کو.ن کشیدم.
چشام میسوختن، باز نمیشدن و دَهَنم از بیحالی کاملا باز بود، نمیتونستم فَکمو جَم کُنم؛ دَستمو کشیدم جلوم تا به یه جایی گیرش بدمو بُلند شم که به شیشه ی زیرِ رَنگام گیر کردو پاره شد. دَستم داغ شده بود.
سرم گیج میرفت سَعی کردم بلند شم که با صورت رفتم تو رنگا، صورتمم پاره شد، جای گوشم میسوخت.
هَر جور که بود بلند شدم رو پاهام،قلمو تو دستم بود؛ سَعی کردم یه خط...فقط یه خط بکشم که با صورت افتادم زمین و پُشت قلموی شماره 10th رفت تو چشمِ راستم و از جای گوشِ بریده ام زد بیرون.
هنوز داوينچي و فروید و پیکاسو و گوگن و ... مونده و بودن و مَن هیچ گهی نبودم.
بازی ازین قرار است که "اگه بدونی که ۲۴ ساعت دیگه قراره بمیری چه میکنی کُلَن؟"
از اونجا که ۳ماهی هست به قدم زدن معتاد شدم؛ حدود ۳-۴ ساعتشو به صورت پراکنده در حالِ قدم زدن و رفت و برگشت در یه مسیرِ ۴ الی ۵ متری میگذرونم و موسیقی گوش میدم. بقیشم میشینم.
به اتفاقاتی که از سالِ نو تا الان افتاد هَم فِک میکنم؛ نمیخوام فِک کنم ولی ناخودگاه، میشه دیگه.
همه دعوتن
پ.ن: نشنالیزم ویل برینگ آس ویکتوقی.
تنبور: کاش روی کاشیِ خانه ی ما کَشک بریزد هر روز... کاش سَبزی، کاش نذری، کاش گوز.
.غروب و آسمانی ابری، زرد و نارنجی.
پا در کفشی با دوختِ سفارشی، هر بار پولِ زیادی خرجِ پارچه و دوخت لباسهایش میشد...
دختر 19 سالۀ آکرومگال.
با فَکی به پهنای نیم وجب، پیشانی و ابرویی که باعث شده بود همسن وسالانش "نئاندرتال" بنامندش.
هر کفِ دستش به اندازه ی كله ي یک انسان عادی.
بینیَش هیچ بویی از ظرافت زنانه نبرده بود، زیر چانه اش موهای ریز و دُرشت.
فرم و حرکتِ نامتعادلِ لگنش دیگران را به خنده میانداخت، هرچند سَعی میکرد "باوقار" و "خانومانه" راه
برود.
تازگی ها بيشتر به اين فكر بود كه زیبا باشد مثل دختران عادی. بدونِ اینکه از کسی کمک بخواهد ابرویش را با تیغ اصلاح کرد، تجربه نداشت، بارِ اولش بود، زشت اصلاح کرده بود، پیشانیِ بد فرمَش بیش از پیش به چشم میامد و میدانست باز با سِیل تمسخُرِ همسن و سالهایش و "ولِش کنید، گنا داره" های بعضی دیگر که حتی از مسخره شدن برایش عذاب آور تر بود مواجه میشود. بعد از اصلاح و ديدن خودش در آينه، تا صبح گریه كرد. "سوژه خنده" ای بود لامصّـــب.
خيلي درشت بود، دنده هایش پهن، آرنجش مثلِ دخترانِ دیگر تیز نبود، پَهن بود، راه که میرفت تمام گوشتِ بدنش میلرزید حتي از یک مردِ دُرشت هيكل هم گنده تر بود.
در حَسرَتِ این بود که موردِ سوءِ استفاده ی پسری قرار بگیرد؛ جنسي يا احساسي برايش فرقي نداشت. فقط يك رابطه... نه! دوستی و عشق و اینجور چیزها خیلی از ذهنش دور بود، فقط همین؛ سوء استفاده هایی که دخترانِ دیگر به بدی ازشان یاد میکردند. واقعیت این بود کسی برای سوء استفاده هَم او را نمیخواست.
بعضی اوقات در تنهاییهایَش؛ به دستان دُرُشتِ خود نگاهی میکرد...بعد به آسِمان خیره میشد و در فكر فرو ميرفت : اونقدر بزرگ هَستم که بتونم خدا را خفه كنم؟ دخترايِ زيبا هم وجود خدا براشون مهمه؟خدا هست؟ يعني هست؟ تنهام؟
هميشه فكرش به اينجا ختم ميشد كه خدايي وجود ندارد.
ولي دو دل بود؛ يادش ميرفت؛ باز با خودش ميگفت اگر در تنهاییم گريه كنم خدا دلش ميسوزد...كاري ميكند.
گريه ميكرد... خوابش ميبرد.
.زانو نزد.
رانده شد از پیشگاهِ خداوند
ماتحتش سوخت، گرچه وجودش از آتش بود.
تنبور: چون فلک را او تباهی فرض کرد *** چوب در لِنگِ سماء و ارض کرد
"هزار مگس" پاهایش سُست شده بود...توانِ ادامه نداشت/ توان، ادامه نداشت، آقای سوسک به توانِ "n".
سوسک پایش را روی بالِ کیتینیَش میکشید:"خـیــــــــــژ"، حسِ خوبی داشت این کار.
"هزار مگس" گفت: تیغات داره گردنمو اذیت میکنه.
آقای سوسک دودِ سیگارشو هوووف کرد تو صورتشو جواب داد:" آره، درسته" و عینکشو گذاشت رو چشمشو با دقت بیشتری ادامه داد.
"هزار مگس": هِی! یکی از چشام خون ریزی کرد.
آقای سوسک: زیاد داری ازشون، مهم نیس.
"هزار مگس": ولی...
سوسک با عصبانیَت عِینَکشو پَرت کرد کنارو در حالی که دندوناشو رو هم فشار میداد آتیشِ سیگارشو روی همه ی چشمای "هزار مگس" خاموش کرد، چیـــــــسسس.
"هزار مگس": آآآآآآآآ]ِ<ََُُ,ــ«
خیژ، خیـــــــــژ.
.......................................................................................................................................
تَنبور: وجودَکی مشکوک و مرموز ما را فرا میخواند به سوی خوبی ها، حال آنکه وجوهِ این وجودَک ناپیداست و خرقه ای Invisible بر تن کرده و ما نیز در پاسخ به این عَمَلش لج میکینیم، سَر باز میزنیم و فراخوانیده نمیشویم.
