تبليغاتX
تفکرات تیغی افقی؛ عمود بر روبرو
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
D.Day

بعد از ظهر گرم تابستانی دَر خانه ای بُزُرگ و قدیمی...

پیرمردی خمیده، با صورَتی چروکیده، با زیر پیراهنی ِ خشکیده از عرق، دَر حالی که پیژامه ی ِ راه راهِ خود را بالا میکشید( بالا تــر از نافش) وَ ضبطِ صوتِ قدیمی ِ کوچَکی دَر دَستــَش بود؛ پله های جلوی در خانه را آرام آرام و با احتیاط پایین میاید و به سَمتِ باغ بزرگ خانه میرود.

به سختی کنار چنار ِ تنومَند نشست. با آن چنار کودکیَش را به یاد میاوَرد، کودکی ِ بچه هایَش را به یاد میاورد و هَمسری که دیگر نبود...درختی که هَمسـن خودش بود تقریبَن.

 بچه هایش چَند سالی بود که یک تماس تلفنی هم با او نگرفته بودند.

دوست و آشنایی هَم نداشت، وقتش را با چَپُق و کمانچه و آب دادَن به گـــُلهای ِ باغ میگذراند.

حتی چند وقتی بود که دیگر نای ِ آب دادن گــلها، دلِ در دَست گرفتنِ کمانچه و صدایی برای خواندن و ریه ای برایِ چپق کشیدن نداشت، به ضبطِ صوت متوسل شده بود.

دَر ذهنش یک دندگی هایَش را مرور میکرد، برایِ جدایی هایی که بینشان افتاده بود... گاهی به خود و گاه به بچه ها حق میداد، . کار هر روزش بود.

ولی هنوز منتظر بود تا کسی بیاید، امید میداد به خودش و "اِی روزگار"ی میگفت و دندانهای ِ مصنوعیَش را با حرکتِ فــَک و زبان جا به جا میکرد.

موهایِ سینه اَش را خاراند و ضبط رو نزدیک تر کشید و بین پاهاش گذاشت تا روی ِ دکمه هاش مُسلـط باشه، رادیوشو روشــَن کرد.

 بعد از بیتفاوت رَد شدن موسیقی های ِ مُلایم و همیشگیِ رادیو؛ صدای ِ مجری، نظرش رو جلب کرد،

که میگفت: " روز ِ پدر، بر تمامی ِ پدران ِ دلسوز این مَرز و بوم، مُبارَک باد"

چشمان خسته اش خیس شــُد، قطره ای اَشک دَر پُشت عینــک "تــَه اِستِکانیَش" نمایان گشت و به سختی از صورَتِ پر چروک و تـه ریشش که شبیه ِ تیغهای کاکتوس بود لغزید و بَر روی عــرق گیر ِ سفیدَش اُفتاد.

سُست شد، با صدایی لرزان، آرام و شمرده، دَر حالی که بدنش از گریه به لرزه افتاده بود گفت: بی پدرای ِ مادَر قـــَحبه. منظورش فردِ خاصی نبود، به بَد دهَنی عادَت داشت... همیشه در اوج ِ ناراحتی فحش میداد.

خودِش رو اینطوری خالی میکرد... وَ البته با موسیقی...

موسیقی... عاشق "گــُلپا" بود. دَر حالی که غرق دَر افکار ِ غمناکــش بود، دکمه ی ضبط را فشار داد:

 دیگه عاشق شدن، ناز کشیدَن، فایده نداره، نداره...

 

بدنش سُست تــَر شد، قلبش درد گرفت... عضلاتــَش شــُل شده بود، به قــَدری که بی اختیار مدفوع و ادرارَش خارج شد و پیژامه اش را لکه ای قهوه ای فرا گرفت و باریکه ی ادراری که به سختی از شورتِ ضخیمش میگذشت، روی ِ ضبطِ صوت، و بَعد رویِ زمین میریخت.

سَرَش را عقب تــَر بُرد و با مشقت به تنه ی درخت تکیه اَش داد.

شـُر شــُر اشک میریخت. نه فقط از غم، که از دَرد و حتی ناتوانی.

دَر حالی که مقدار ِ زیادی تــُف از دَهانش خارج میشد با صدایی لرزان و بُریده بُریده گفت:

بـــــی نامــــوثاااا! ("س" اَش میزد مَردک)

سرش روی تنه ی چنار لیز خورد و پوستِ نازکش کنده شد، با صورَت به زمین خورد و دندان ِ مصنوعــیَش از دهانــَش بیرون لغزید و جلوی ِ چشمانش که گویی از سالها پیش یک بار هَم پلک نزده اند اُفتاد.

ضبطِ خیس... هنوز میخواند:

 وقتـــــــــــــی، اِی دِل، به گیسوی ِ پریشون میرسی خودتو نِگه داااار، وقتی...


 پ.ن: نوشته ای بود که 2سالِ پیش به پــِدَر ِ یکی اَز دوستان ِ مرحومَم(فــَقیدِ فِقانس) هدیه دادم، برای ِ "روز ِ پــِدَر". البته پدرش زد تو گوشم و نوشتمو مچاله کرد. امروز داشتم فِک میکردم که چرا به پدر ِ خودم ندادمش.

پ.ن3:البته الان خیلی صاف و صوفِش کردم وَ ، حداقل دَر حدِ اطلاعاتِ ادبیاتی ِ الانــَم، مُشکل زیاد داره هنوزم، شمام بگین رفعشون کـــُنم. میشه گفت برام مهمه این نوشته.

 ح.م: ( خودت خوندی کافیه ) 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 6:17 | 
بیخوابی
صبح ِ زود بَر لبهای مَن بوسه میزند و از خانه بیرون میرود. مرتیککه ی گِی ِ بیناموس، فِک کرده مَن خوابَم!

 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 5:23 | 
سکسشهر
شرح ِ مکان و حالت:
اتفاق میافتد در یکی از شهرهای دوراُفتاده*؛ که در آن، مَردُم هیچگاه دَر قید و بندِ رَوابِطِ جنسی و گاه اجتماعی ِ خود نبودند و مَردان ِ این شهر به قولِ مَردانِ شهرهای نزدیک اُفتاده؛ بی غیرت و زنانش دَ.گ.و.ر.ی بودند.
 غروب، در یکی از محله های این شهر: مردی سیبیلو و بلند قَد، دَرِ خانه ای را میزند (تق تق تق) . پسربچه ای دَر را باز و سلام میکند. مرد: سلام عزیزم؛ اومدم مادرتو اجاره کنم، هَستِش؟ پسرکِ کوچولو پس از کمی فکر کردن میگوید: بله، یه لحظه بایستین تا صداش کنم. چند دقیقه بعد پسرک میایَد، تُفنگِ دولولی که برایَش خیلی سنگین است را به زور بالا میگیرد، به سمتِ مرد نشانه میرود و مغزش را میپاچَد روی دیوار.
بعد تفنگ را اُفُقی روی کتفش میگذارد و قدم زنان از راهِ خاکی ِ کنارِ جاده، به سمتِ خورشیدِ در حال غروب راه میاُفتد و بُلَند میخواند: مَنم بچه مُسلمان...که دارم دین و ایمان...

*اَز "کُجا" دور اُفتاده.


پیشنهاد نوشت و ازین با فَرهَنگ بازیها:

داستانِ دومنیکو هَستِش، خَفَنه! کامل بخونش:

"چشم آبی ِ دهان گــُشاد"

 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 14:42 | 
Cnflct Idea
توی اتاقِ کوچیکم؛ هر وسیله ای که برای نقاشی و طراحی میخواستم بود...

به بوم زُل زده بودم و 3 ساعت به صورتِ مُمتد داشتم پُشتِ کَلَمو میخاروندم و فِک میکردم؛ تقریبا پوستش کنده شده بود؛ زخم شده بود...ولی عوضش خیلی فِک کردم.

قلمو رو برداشتم زدمش تو رنگِ  سیاه؛ بعد چیزی به ذهنم رسید و سریع انداختمش زمین.

یه کَم دیگه فِک کردم...با شَستا و سَبّابه هام سیبیلامو پیچ دادم به سمتِ بالا، عینه "دالی".
 زیاد پیچ نخوردن، کوتاه بودن آخه، تا زیر چشمام نرسیدن. قلموی سیاه رو برداشتمو اِدامَشونو با رنگ کِشیدم جوری که دقیقا اِدامه ی سیبیلام باشه.

مگنومِ لوله کوتاهَم رو گذاشتم جفتِ بوم تا دمِ دَست باشه که مثه "دالی" اگه کسی دست زد به سیبیلام بهش شلیک کُنم.
قلمو رو برداشتم زدمش تو رَنگ؛ سریع انداختمش زمین چون بازم فکری به ذهنم رسیده بود.
کاردک رو از کنارِ بوم بَرداشتم، تیزیشو گذاشتم پُشتِ گوشم و با تمامِ قدرت فشار دادم، با اون یکی دَستم گوشم رو میکشیدم تا جدا شه...کاردک کُند بود و رُب ساعتی طول کشید تا گوشم جدا شُد؛ خون راه افتاده بود کنار صورت و گردن و لباسم؛ حسِ "ونگوگ" بودن داشتم و بجز سوزشِ گوشم و استرس ِ نشنیدن؛ کلا حسِ خوبی بود.

قلمو رو برداشتم؛ سریع انداختمش زمین.

سریع بلند شدمو 5 پاکت سیگار از تو باکس و 3شیشه اَلکُل از تو یَخچال دراوردم؛ مثه "مودیلیانی" خرخوری کردم و مثه سَگ سیگار میکشیدم.
واقعا حسِ نقاشی اومده بود...قلمو رو برداشتم زدمش..."تق!تق!تق!" صدای دَر اومد...همسرم بود؛ داخل شد و تعجب زده گفت چیکار کردی با خودِت؛ با عجله و نگران دوید و کنارم نشست و دستشو کشید به صورتمو زد زیرِ گریه...به محضِ اینکه دستش به سیبیلم خورد؛ کُلت رو برداشتمو یه تیر تو مغزش خالی کردم.

با کاردک معده ی خانومَمو دَر اوردمو گذاشتم رو چار پایه؛ تا مثه "بِیکن" ازش نقاشی کُنم...حسه رنگای ارغوانی و آبیِ تیره ی تابلوهای "بیکن" همیشه منو به وَجد میاره...مَن قدرتِ نقاشیه بیکنو دَر خودم میدیدم.

معده ی اِگزَکچِر شده ی خانومَم... چشامو بستمو آروم گفتم:چه حِـــــــسی!

دستمو بُردم که قلمو بَردارم یادم افتاد؛ الکل و سیگار و... مودیلیانی.

یه شیشه الکل برداشتمو سَر کشیدم...تََهِ گلوم میسوخت؛ ولی حسِ خوبی داشت، بومِ سِفید رو تار میدیدم، فرقی نمیکرد؛ چیزی روش نبود هنوز فقط بافتش دیگه کاملا مشخص نبود.

یه شیشه دیگه زدم بالا و دوتا سیگار با هَم گذاشتم گوشه ی لبم...معدم میسوخت.
یه پاکَت سیگار رو کو.ن به کو.ن کشیدم.
چشام میسوختن، باز نمیشدن و دَهَنم از بیحالی کاملا باز بود، نمیتونستم فَکمو جَم کُنم؛ دَستمو کشیدم جلوم تا به یه جایی گیرش بدمو بُلند شم که به شیشه ی زیرِ رَنگام گیر کردو پاره شد. دَستم داغ شده بود.
سرم گیج میرفت سَعی کردم بلند شم که با صورت رفتم تو رنگا، صورتمم پاره شد، جای گوشم میسوخت.

هَر جور که بود بلند شدم رو پاهام،قلمو تو دستم بود؛ سَعی کردم یه خط...فقط یه خط بکشم که با صورت افتادم زمین و پُشت قلموی شماره 10th رفت تو چشمِ راستم و از جای گوشِ بریده ام زد بیرون.

هنوز پاستور و فروید و ویرونزو و پامِللا و پیکاسو و  گوگن و ... مونده و بودن و مَن هیچ گگـــُهی بودم.


پ.ن: متشکرم از این همه لُطفی که شما خوانندگان گرامی و نظر گذارانِ عمومی و خِصوصی به مَن و بلاگم دارید. پذیرای فُحشهایی که دلیلشان را نمیدانم و صد البته انتقاد های سازنده ی شما و اینکه سَواتِ انگیلیشِ خود را به هَر بهانه ای با اَدای واژه ی "فا.ک یو" به رُخِ ما میکشید هَستیم.

جهتِ کسبِ اطلاعاتِ بیشتر با روابط عمومیِ تیغدونی تماس بگیرید: ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲ الی ماشاالله.

پ.ن۲: واقعا دیگه حالم از این قالب به هَم میخوری؟

تنبور: پایه هایی دارد اَژ مِش، شقفش بتون اشت با اشتفاده اژ ژَکهای شَقفی و نخی اژ بالا تا پایینش آویژان اَشت و رودی در شَرش ژریان دارد؛ این چیشت؟ شَد در شَد نمیفهمید چیشت؛ فقط میفهمید که تنبور مُتاد اشت. 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 4:27 | 
دِلِتو به دل مَن ببازی
"بازی میکنیم به دعوت اُستادِ دُرُشت؛جنابِ آبستنیوس"

بازی ازین قرار است که "اگه بدونی که ۲۴ ساعت دیگه قراره بمیری چه میکنی کُلَن؟"

از اونجا که ۳ماهی هست به قدم زدن معتاد شدم؛ حدود ۳-۴ ساعتشو به صورت پراکنده در حالِ قدم زدن و رفت و برگشت در یه مسیرِ ۴ الی ۵ متری میگذرونم و موسیقی گوش میدم. بقیشم میشینم.

به اتفاقاتی که از سالِ نو تا الان افتاد هَم فِک میکنم؛ نمیخوام فِک کنم ولی ناخودگاه، میشه دیگه.

همه دعوتن

پ.ن: نشنالیزم کینگدام ویکتوقی.

|+| نوشته شده توسط ژیلت در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 8:49 | 
فینیشت

 

 

صَبر کنید، میگویم... لثه هاتان به قلابِ ماهیگیری  گیر؛ ای که آلتهاتان سیخ و آلتهاتان فِشرده.

ای که در قبر؛ پیچیده در خود، ناخونهایت را میکِشی به سَنگ.

 

::ای که "سیخ و سَنگ" خوراکِتان::

 

فیلترِ بَهمن. در حلق و نایتان؛ استفراغ.

ای که "سوپِ جو" میخوری و "این" همانندِ اسهال خونینی است که از ماتحتِ دریده؛ ریده.

 

::ای که خون در حلق و نایتان و آلتهاتان دریده و ای که آلتهاتان بریده و خون::

 

زیر ناخونهاتان حرکتِ افقیِ تیغ، باااز، سوووز.

ای که روزتان بی شروعی  تازه، غرقه در افکاری پاک.

 

::ای که شبهاتان غرقه در خونی تازه و سوووز میدهد سینه هاتان از جای ناخون::

 

"غمِ فراغ" زِرت بود، فشار ساز را به مغز خود، فشار میدهی پدال گاز را.

ای که رفته ای به پاسگاهِ حَق؛ سَرَت جدا، دِلت جدا به جرمِ جَق.

 

::ای که تظاهر، ای که ناسِفتی تو، ای که لِه شده در میان ِ میانه ها::

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

"هِی مَلذوذ از دودی زیر باران و فرایَندِ فرسوده سازی ِ قلب"

 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 22:57 | 
مردِ خانواده
خسته و کوفته از سرِ کار اومده بودم، رفتم سمتِ آشپزخونه معمولا این ساعت همسرم اونجا داشت شام درست میکرد.

بوی غذا نمیومد.
از چارچوبِ در که رد شدم دیدم نشسته جفتِ میز داره گریه میکنه، میدونستم "چرا" ، چون ما داشتیم از هم جدا میشدیم، چَن روز دیگه دادگاه داشتیم و بعد طلاق.
خواستم خودمو بزنم به اون راه و بگم: چی شده؟؟
ولی تا صدای پامو شنید بلند شدو دوید از رو میز یه چاقوی بلند برداشت و گرفت سمت من، تقریبا 20 درجه به جلو خم شده بود و ازگریه تمامِ بدنش به لرزش افتاده بود.
گفتم: این دیوونه بازیا چیه؟؟
با گریه در حالی که دهنش به زور باز میشد موهاشو از تو صورتش کنار زدو  گفت: خسته شدم دیگه...خسته شدم.
گفتم: خب منم "واقعا" خسته شدم، طلاق مالِ همین خسته شدناس.
گفت: من طلاق نمیخوام، من میخوام با تو باشم
یه خرده فِک کردم، عصبی شده بودم، گفتم: ببین، تو خودت گفتی طلاق میخوای، باور کن من مثه روزِ اول دوسِت دارم، باورکن.
یکم آروم شد، چاقو رو تو دستش شل کرد و اوردش پایین. چیزی نگفت، فقط نگام میکرد.
گفتم: اون مَسخره رو بده مَن عزیزم، ما تا همیشه با هم میمونیم
رفتم جلو، دسته ی چاقو رو گرفت سمتم
منم تا از دستِش گرفتمش بلافاصله تا دسته تو شیکمش فروش کردم و تا اونجایی که میتونستم بالا کشیدم.
خون پاشید تو صورتو لباسم، داشت میافتاد رو زمین، با تمامِ قدرت هُلِش دادم پَرت شد به سمتِ عقب و کلش خورد تو لبه ی سینک، خون پشت کلش کشیده شد روی کابینتای ردیفِ پایین.

تمامِ روزو راه رفته بودم، خسته بودم، عرق و خون توی پیرهنم قاطی شده بود،

خواستم از درِ آشپزخونه برم بیرون، پایینو نگاه کردم، چشمم به کفشام افتاد؛ همیشه میگفت "با کفش نیا بالا" دویدم سمتِشو با کفِ کفش چنتا کوبیدم تو صورتش،  خیلی بی حال چاقو رو از دَستم وِل کردم رو زمین و رفتم بیرون.

من "واقعا" خسته شده بودم.

شکمم قار و قور میکرد.

................................................................................................................................

پ.ن: من مُعتاد تر از اونم که وَقتی میگم "یه پُستِ" دیگه مونده، ۲تا "پُستِ" دیگه نمونده باشه.

تنبور: کاش روی کاشیِ خانه ی ما کَشک بریزد هر روز... کاش سَبزی، کاش نذری، کاش گوز.

 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 17:7 | 
20-18 Hour

   Welcome to the fucking irremovable train!                                    

 

 Don’t fuck your self & stay cool please                                       

 

Good Fuck!!                                                         

 

 

                                                                              

|+| نوشته شده توسط ژیلت در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:48 | 
Relates the Canvas
¤غروب و آسماني ابري، زرد و نارنجي¤

پا در کفشي با دوختِ سفارشي، هر بار پولِ زيادي خرجِ پارچه و دوخت لباسهايش ميشد...

دختر 19 ساله "آکرومگال".

با فَکي به پهناي نيم وجب، پيشاني و ابرويي که باعث شده بود همسن وسالانش "نئاندرتال" بنامندش.هر کفِ دستش به اندازه ي صورتِ يک انسان عادي، بينيَش هيچ بويي از ظرافت زنانه نبرده بود، زير چانه اش موهاي ريز و دُرشت.

فرم و حرکتِ نامتعادلِ لگنش همیشه ديگران را به خنده ميانداخت، هرچند سَعي ميکرد "باوقار" و "خانومانه" راه برود.

تازگي ها سعي کرده بود زيبا باشد مثل دختران عادي، بدونِ اينکه از کسي کمک بخواهد ابرويش را با تيغ اصلاح کرد، تجربه نداشت، بارِ اولش بود، زشت اصلاح کرده بود، پيشانيِ بد فرمَش بيش از پيش به چشم ميامد و ميدانست باز مواجه ميشود با سِيل تمسخُرِ همسن و سالهايش و  "ولِش کنيد، گنا داره" هاي بعضي ديگر که حتي از مسخره شدن برايش عذاب آور تر بود، بعد از اصلاح تا صبح گريه.

"سوژه خنده" اي بود لامصّـــب.


او خيلي بود، دنده هايش پهن، چهارشانه کَم است...پَنج شانه بود... آرنجش مثلِ دخترانِ ديگر تيز نبود، راه که ميرفت تمام گوشتِ بدنش ميلرزيد، هیکلش از يک مردِ عادي 40 ساله گنده تر بود.

در حَسرَتِ اين بود که موردِ سوءِ استفاده ي پسري قرار بگيرد، نه، دوستي و عشق و اينجور چيزها خيلي از ذهنش دور بود، فقط همين؛ سوءِ استفاده هايي که دخترانِ ديگر به بدي ازشان ياد ميکردند.

واقعيت اين بود؛ کسي براي سوء استفاده هَم او را نميخواست.

بعضي اوقات در تنهاييهايَش؛ به دستان دُرُشتِ خود نگاهي ميکرد...بعد به آسِمان خيره ميشد و فکر ميکرد که آنقدر بزرگ هَست که بتواند خدا را خِفت کند...

...................................................................................................................................

پ.ن: تمومش نمیکنی؟ برادرم آیِ ******.  پاتو از رو دَُمَم بردار، ببین؛ تو یه دامپزشکی، باید بهتر از بقیه بدونی که دُم هم عصب داره و درد میگیره. خو میدونَم میخونی، پَس نذار...

 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:31 | 
آبیِ کُمالت

بکش به سویَم دستِ محبت، بکشم به سویَت دستی خالی، با چشمانی با دو برقِ کوچکِ زندگی در مردمکی روشن.

وَر نه تو هم مثلِ بقیه بکش به سَمتم دستِ خدافظی، بکشم به کفِ دستت تیغ، ببند به فحش ما را، بکشیم روی آسفالت صورتِ شما را، بزن فریاد که دارد میکـَند جانم،  بدهم ندا که نفس کشیدن یادت میرود، بدهی با چشم اشاره به پایمان که بَرداریم از گلویَت، بگذارَم دو کفِ دست را روی پوتینمان و فشاار، بزنی بیرون از حدقه، پایمان برداریم و دو دستی بدهیم فشار گردنت را، با دستانی بلند، بکوبی بر آسفالت دستانت را که نمیرسند به سر و صورتمان، پریشان روی آسفالت موهای قهوه ای، بدونِ رنگِ شیمیایی ، لا مِش، بلند، خون زیرشان، ایستاده ای عمود بر سطحی افقی...:

اگر چنین شود؛ به "محَبَت" قسم که می ایستم یک متر جلو تر از تو، رو به تو با چشمانی کِدِر.

 

...........................................................................................................

تنبور: سندان را برداشت و به سمت "یوزپلنگ" پرتاب کرد ، "یوزپلنگ" از جایش تکان نخورد و با همان زاویه ای که سندان به او برخورد کرد مقدار زیادی از گوشت کمرش کنده شد و همراه با مقداری خون بر زمین افتاد و تناسبش به هم ریخت تا ابد.

 

|+| نوشته شده توسط ژیلت در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:31 | 
Powered By Blogfa